تبليغاتX
هلياي من

هلياي من

مطالب ادبي ، سياسي و .....

يك همكلاس قديمي

خودش حساب كرد؛ بعد از 17 سال ميديدمش ؛ عليرغم ادعاي حافظه اي كه دارم ؛ نشناختمش ؛ اما او همه چيز را يادش بود؛ حتي آن روز كه آموزگار سر كلاس راهم نداده بود و با ظرافتي برايم يادآور شد كه حتي معلم بودن مادرم در همان مدرسه هم فايده اي نداشته ؛ فكر كنم زياد از اين مسئله دل خوشي نداشت

بالاخره آدرس نيمكتش را هم داد تا يادم آمد ؛ خبر من را داشت؛ كارم ؛ بچه ام و .. ؛ ميگفت گاهي احوالم را از يكي از آشنايان مي پرسد؛ و من فقط من باب تعارفات معمول پرسيدم " تو چه ميكني " و آن موقع بود كه انگار نداي خاموش درونش بيدار شد

برايم گفت كه چه زندگي خوبي داشته ؛ ولي يكباره شوهرش به طرف اعتياد رفته؛ و حالا كار به جايي رسيده كه بچه هايش را مي نشاند و جلوي آنها مواد مصرف مي كند؛ گفت كه خدا لعنت كند اين مواد فروشها را ؛ هر بار هم كه قصد ميكند ترك كند آنها ولش نمي كنند و راست راست هم در شهر راه مي روند؛ و اينجا ديگر اشك امانش نداد ؛ گفت از ترس آبروي پدرم نميگذارم كسي بفهمد ؛ هر بار هم اعتراض ميكنم؛ شوهرم يادآور مي شود كه با 3 بچه هيچ كار نميتوني بكني

خودم هم از اين درددل صادقانه اش جا خورده بودم ؛ به قول خودش مطمئن بود اينها را به من مي گويد چون با كسي در اين شهر كوچك در ارتباط نيستم تا كسي از اين راز خبردار شود؛ ميگفت كه شايد قبل از اينكه مردم بفهمند و شوهرش هم قيافه اش عوض شود بتواند تركش دهد؛ هنوز هم اميد داشت ؛ ميگفت اين وضع فقط مخصوص او نيست؛ حتي گريبان تحصيلكرده ها را هم گرفته ؛ برايم مثال آورد ؛ يك مثال كه خيليها اين روزها از او سخن مي گويند

اينجا بود كه فريادهاي بلند و خاموش براي دريافتن جوانان شهر را با تمام وجود حس كردم ؛ انگار حرفهايش صداي نسلهاي خاموشي بود كه براي حفظ آبرو ؛ براي صيانت از فرزندانشان؛ با اميد به بهبود هر صبح را به شام مي رسانند. در نگاهش آرزوي نيمكتهاي دبستان بنت الهدي را فرياد مي كشيد؛ فهميدم چرا آن روزها را به اين خوبي به ياد دارد؛ انگار بهترين روزهاي زندگيش همانها بودند.

كاش باران مي باريد....................

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت 9:13  توسط ف ب  | 

جمله كودكانه

همكارم بهم ميگه : بچت حرف اومده

ميگم : آره ‘ يه كم زودتر از معمول ؛ ولي خوب جمله ميگه

ميگه : كدم جمله رو با ذوق ميگه

يه كم فكر ميكنم ؛ ميگم : با تفنگش بهمون شليك ميكنه با يه برقي از شادي تو چشاش ميگه مامان ملد ؛ بابا ملد ( مامان مرد ؛ بابا مرد )

+ نوشته شده در  90/11/05ساعت 9:14  توسط ف ب  | 

مرگ

مرگ هم انواع مختلفي دارد يك نوعش تو را زير و رو مي كند؛ نگاهت را نسبت به پديده مرگ عوض مي كند ؛ تازه مرگ را مي پذيري ؛ به دنياي پس از مرگ اعتقاد مي آوري؛ اميد داري كه شايد با سير تكامل انسان از جنيني به دنيا و سپس به آخرت تازه وضع بهتر هم مي شود؛ ميتواني رفتگانت را آنجا ببيني؛ با آنها گپي داشته باشي و ......... به هر جهت تازه مرگ از واژه 3 حرفي برايت به دنيايي جديد تبديل مي شود ؛ در اينجا خود شخص سفر كرده برايت از بازماندگان مهمترند مثل از دست رفتن امير عزيز

يك گروه از مرگها بازماندگان برايت مهمترند ؛ مثل شخص سرطاني كه دو بچه 8 و 7 ساله دارد؛ وقتي شخص اين دار فاني را وداع مي گويد؛ همه از راحت شدنش صحبت مي كنند ولي محوريت با بچه هاست ؛آنقدر خاطره هاي تلخ از مرحوم داري كه نميتوني زياد براي رفتنش ناراحت باشي ؛  مثل اون آقايي كه داره معالجه سرطان رو پشت سر ميذاره ولي يادت مياد از اينكه چه طوري پسرك كوچك رو زير لگد مينداخته ؛ يادت مياد چطوري زنش بايد براي امرار معاش بجنگه و  و و و اينها همه باعث ميشه فقط براي بي پدر شدن دو تا بچه ناراحت باشي و بقيه اش ديگر هيچ

نوع سوم مرگ مثل مطالعه مرگ در كتابهاي ديني است؛ فقط چند روزي باهاش درگيري و فكر ميكني به نحوه پاسخگويي طرف و بررسي ميكني كه طرف ميره تو بهشت يا جهنم ؛ خوبيها و بديهاش ميذاري كنار هم ؛ انگار كارآموز نكير و منكري و با چشمهاي خودت بهشت و جهنم رصد كردي؛ اصرار هم داري براي خودت حلاجي كني و استنتاج بياري كه طرف خوب بوده يا بد؛ دلمون براي طرف تنگ ميشه؛ براي مهربونيهاش؛ براي خونه اش كه ديگه هميشه فراموش ميشه ؛ مراسم ختم هم جالبه ؛ چند روز پيش مادربزرگ همسرم فوت كرده بود خودم با گوش خودم شنيدم و با چشمهام ديدم عمه بانو خانم كه ايشون هم نزديك 70 سال داره موقع خداحافظي به پسر مرحومه ميگفت :" آمرزا ممد ؛ خدا صبرتون بده ؛ مراسم خوبي بود ؛ گفتيم خنديديم ؛ زمونه بديه ؛ مگر اونكه آدم اينجور جاها همديگرو ببينه ؛ خدا روح بي بي رو شاد كنه ؛ "

بيچاره اين آميرزا ممد مونده بود چي بگه ؛ بگه خيلي ممنون ؛ بگه خدا رو شكر مرگ مادرم بهتون خوش گذشت؛ بگه كاش زودتر دور هم جمع شده بوديم

باز خدا كنه همه آدمها به نوع سوم از اين دار فاني برن ؛ ولي به هر شكل؛ مرگ يكي از جالبترين ؛ مبهم ترين و پيچيده ترين پديده هاي اطراف ماست؛ به راحتي رخ ميده ؛ به آسوني از كنارش ميگذريم؛ حال انكه شايد چند ثانيه ديگر مهمان ما باشه و هيچ اطلاعي هم از بعدش نداريم ؛ و .........

+ نوشته شده در  90/10/01ساعت 10:8  توسط ف ب  | 

كورش كبير

هرگز نخواب كوروش؛

دارا جهان ندارد ؛ سارا زبان ندارد ؛

رستم در اين هياهو؛ گرز گزان ندارد ؛

روز وداع خورشيد؛

زاينده رود خشكيد ؛

زيرا دل سپاهان؛ نقش جهان ندارد ؛

بر نام پارس دريا؛ نامي دگر نهادند؛

گويي كه آرش ما ؛ تي رو كمان ندارد؛

درياي مازني ها؛ بر كام ديگران شد؛

دارا كجاي كاري ؟

دزدان سرزمينت؛ بر بيستون نوشتند؛ اينجا خدا ندارد!

هرگز نخواب كوروش؛ اي مهر آريايي ؛

بي نام تو وطن نيز؛ نام و نشان ندارد.

سالروز مرگ و بزرگداشت كوروش گرامي باد ...............

 

+ نوشته شده در  90/08/07ساعت 7:31  توسط ف ب  | 

اختلاس

 خاطرات یک رزمنده :
پشت میدون مین زمین گیر شدیم چند نفر داوطلب شدن با رفتن روی مین معبر رو باز کنن، یکیشون چند قدم که رفت برگشت! فکر کردیم ترسیده!!!
برگشت پوتیناشو داد به همرزمش گفت تازه از تدارکات گردان گرفتم، حیفه بیت الماله!
پا برهنه رفت...
راستی سه هزار میلیارد تومن پول چندتا پوتینه؟!چند قدم که رفت برگشت! فکر کردیم ترسیده!!!
برگشت پوتیناشو داد به همرزمش گفت تازه از تدارکات گردان گرفتم، حیفه بیت الماله!
پا برهنه رفت...
راستی سه هزار میلیارد تومن پول چندتا پوتینه؟!
+ نوشته شده در  90/07/16ساعت 7:58  توسط ف ب  | 

..............

بعد از مدتها كه به اينجا سري زدم شرمنده شدم ؛ چقدر همه جوياي احوال و نگران و حدسيات گوناگون ؛ نه عزيزم ؛ نه سفر داخلي بود و نه خارجي ؛ نه دور از فضاي شهر كه هر روز گذري بر وبلاگها ميزنم ؛ همه مشغله هاي بيهوده روزگار

دوستي مي گفت : حالا خوبه تو اين بحران اقتصادي همه بيكارن تو اينقدركار داري ؛ برايش ثابت كردم اتفاقا كار ما هم از بحران زدگي است

چقدر دلم براي ديدن يك فيلم ناب تنگ شده؛ دلم براي يك كتاب كه آنقدر جذاب باشد كه صبح كنار تخت افتاده باشد ؛  براي گشت در وب و دنبال نقاشيهاي قشنگ گشتن تنگ شده

اما انگار اين روزها افتاده ايم دنبال دنيا ؛ المال و البنون ؛

هر روز اين سوال نسل جوان براي من هم تكرار مي شود كه چگونه قديميها اينقدر بچه داشتن؛ يك روز يك راننده آژانس برايم تبلوري بود از اينكه انچنان هم اين انديشه منسوخ نشده ؛ وقتي برايم گفت كه چند شب ديگر عقد پسرش است و خانمش هم پا به ماه است و خودش هنوز در خانه اجاره اي مي نشيند و بچه پر دوست دارد و اگر پسرش زود بچه دار نشود شايد يك بچه ديگر هم ............

مانده بودم چه بگويم ؛ خدا را شكر رسيدم مقصد ؛ پياده شدم و خداحافظي گفتم و رفتم  

ميخواستم برايش بگويم كه من با همان يكي هم هنوز بعد از گذشت ۱ سال و اندي كنار نيامده ام ؛ بگويم تازه وقتي او نيمه هاي شب خواب ميرود دربهاي اين كارخانه و آن شركت به روي من گشوده مي شود ؛ ميخواستم برايش بگويم صبحگاهان كه هنگام جدايي از من مي گريد به قول راننده سرويسم دل آدم كباب مي شود؛ ميخواستم بگويم عشقش لپ تاپ است و اين يعني وقتي من بيدارم كار تعطيل ؛ وقتي هم كاغذي دست مي گبرم بايد ابرو بكشم ؛ يعني چشم چشم دو ابرو

هميشه حتي زمان مجردي احساس ميكردم تربيت فرزند از سخت ترين كارهاست و حالا روز به روز به حرفم بيشتر ميرسم ؛ توجه ميكني لوس ميشود ؛ نميكني هزار حركت شايسته و ناشايسته براي جلب توجه مي كند ؛ با هاش بازي ميكني مي گويند وابسته بار ميايد ؛ نميكني در كتابي مي خواني استعدادهايش شكوفا نمي شود ؛ مي ماني چه كني

حالا آن موقعها كه ما خانه مادربزرگمان بوديم و بزرگ شديم مثلا بيچاره چه كتابي ميخواند تازه يادمان هم مي داد تا پوستهاي هندوانه و بادمجان را براي گوسفندانش خرد كنيم ؛ هيچ مشكلي هم نداشتيم

نميدانم انگار همه چيز عوض شده است و بايد با مطالعه و تفحص هم بچه را بزرگ كرد !!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  90/07/03ساعت 8:20  توسط ف ب  | 

وبلاگهاي وطني

با توسعه فضاي مجازي و آشنايي عموم مردم با اين فضا؛ وبلاگ نويسيهاي بومي و شهري هم جزئي از اين سيستم شده و در اقصي نقاط دنيا رخنه كرده ؛ چند وقت پيش سفري به شهر سميرم داشتم ؛قبلش يه سري تو وب زدم ؛ اوه....... ؛ چقدر وبلاگ و سايت و فضاهاي گفتگو و ..... كه براي معرفي اين شهر بود و يا بيان مشكلات ؛ حالا بماند كه حس ناسيوناليستي غريزي است و حتي از كوچكترين و دورترين روستاهاي ايران هم اگر يك نفر دستي بر آتش اينترنت داشته وبلاگي و معرفي و ..........

اما آنچه مبرهن است ؛ گسترش اين حوزه توسط جامعه جوان شهري است . اصولا كمتر پيش ميايد كه از رده هاي سني بالا حتي فعالان شهري ؛ وبلاگ نويسي شهري كنند ؛ كه شايد بتوان دليل عمده آن را در عدم آشنايي آنها با اين كار يا حتي عدم انگيزه دانست. مثلا به نظر پدر من تعداد مخاطبان ر اين حوزه خيلي كم است و مثل جريانات جنبش سبز ؛ توهم زايي براي نويسندگان مي كند مثلا در فضاي انتخابات وقتي وارد سايت ب ا ل ا ترين ميشدي فكر ميكردي چند ساعت ديگر نظام سرنگون مي شود .

حالا هدف از اين وبلاگ نويسيها چيست ؟ پژوهشي نداشته ام ؛ شايد يك فضاي امن براي بيان اعتراضات ؛ شايد امن هم نه اصلا فضايي براي جوانترها كه از نگاه بيرونيها جدي به شمار نمي ايند؛ شايد فضايي براي جلب توجه همشهريان و و و و و

با همه اين تفاسير شهر من هم از اين پديده نو منفك نبوده اما اين فضاها آنچنان امن هم نيست ؛ چون با چند نشانه لو ميروي ؛ مثلا همه چيز مينويسي هنوز يك ماه نشده از تاسيس وبلاگت پسر خاله ات كه اتفاقا 6 سال هم هست خبري از هم نداريد زنگ ميزند اينا چيه ورداشتي نوشتي ميگن فاميلمون فلانن يا همكلاسي قديمي ات بهت زنگ ميزند دمت گرم مينويسي < جديدا هم دوستي در وبلاگش اسامي را منتشر كرده و وقتي روي نام شخص كليك ميكني وبلاگ شخص ميايد كه اميدوارم با موافقت خودشان باشد و اما آنچه برايم جالب بود :

وبلاگ اميد كه قدمت بيشتري دارد و اصلا شايد به نحوي مقدمه وبلاگهاي بعدي باشد و نقش موثري در ايجاد فضاي مجازي شهري براي بافق داشته ؛ اقدام به نشر مطلبي براي جابجايي يكي از مديران سنگ آهن نموده كه تا اينجا صحيح و البته مدير مربوطه رئيس حراست بوده كه طبيعي است يكي از پستهايي كه غالبا با مديريت ارشد عوض مي شود همين است ؛ اين هم صحيح اما آنچه واقعا از قشر تحصيلكرده جوان مدعي اصلاح و روشنگري بعيد به نظر مي رسد طرح مسئله محل اقامت اين پستها است؛ مگر اينجا آمازون است كه شهر را قبيله اي اداره كنند ؛ به هرجهت بافق كه تهران نيست كه از تجريش و قيطره برسيم مولوي و شوش ؛ چهار تا محله دارد هر شخصي را كنار خيابان هم انتخاب كني با احتمال 50 درصد يا مال اين محله است يا مال آن محله ؛ اصلا فرض كنيم اينطوري هم است ؛ تبيين آن در يك فضاي مجازي عمومي براي ما و شما كه مدعي راهكار اتحاد و همدلي براي سازندگي شهرمان هستيم و تازه 40 تا نظر هم داريم يكي از يكي مخربتر واقعا جاي تاسف دارد . به نظر ميرسد انتشار چنين مطالبي از حقه هاي رسانه اي براي جذب مخاطب بوده كه مسلم است اگر اينچنين پيش رود كم كم موجب سلب اعتماد مخاطبان و به انحراف كشيدن مسير دلسوزي سايت وزين و عزيز اميد مي شود. اميد كه اميديها كمي بيشتر توجه مبذول دارند تاهمچنان اميد بمانند .

+ نوشته شده در  90/05/25ساعت 9:19  توسط ف ب  | 

مسابقه رقص

تو خونه ماتعريف ماهواره و تلويزيون و رسانه و ... خلاصه ميشه در اخبار ساعت ۱۰ شبكه ۳ و بقيه اش هم بي بي سي ؛ حلالا ديگه معدود وقتي كسي بزنه يه شبكه ديگه

يه بار يكي خونه يكي اين مسابقه رقص تو شبكه تي وي پرشيا رو ديدم و علاقمند شدم ؛ و مرتب پيگيري ميكردم ؛ شايد ۳۰ درصد به خاطر رقصهاش بود ؛ بيشتر به خاطر نحوه ارزيابي داوران بود. ديگه اواخر نظرم با نظر داوران ميسنجيدم و جالب اين بود كه نزديك هم بود ؛ ولي تكه هاي جالبي داشت يكيش تاكيد آقاي خرداديان بر جدي نگاه كردن به رقص و مطالب علمي كه ر اين زمينه مي گفت يه بار هم تو حرفاش ميگفت ببينيد ما ۷۰ ميليون ايراني هستيم كه اميدورام روزي ۲۰ درصد اين جمعيت رقص ايراني رو حرفه اي انجام بدن و .... ؛ حالا جالب اين بود با رقم ۷۰ ميليون احتمالا جناب خرداديان همه آيات عظام و غير عظام و نمايندگان مجلس فلان و حاجي بي بي هاي در خونه نشين و همه رو مستعد دونستن . بالاخره براي سرگگرمي هم بد نبود ؛ مثل اينكه چند روز گذشته همچنين برنامه اي يه جايي تو ايران هم برگزار شده كه تو ايميلم يكي از دوستان عكساش برام فرستاده بود :

نكته جالب ؛ عكس اون گوشه سمت چپه كه در زير سايه حضرات داره مسابقه رقص برگزار ميشه ؛ عزيزززززززززم

+ نوشته شده در  90/05/11ساعت 7:44  توسط ف ب  | 

رمضون

به آبدارچي مون ميگم : آقاي دهقان ؛ تو رو خدا حداقل يك بار تو روز چايي درست كن ؛ به هر جهت يكي مريضه ؛ يكي بچه شير ميده ؛ يكي از تهران يه روزه اومده

ميگه : نه مهندس ؛ اگه درست كنم همه اتاقها چايي ميخوان ؛ يه بار پارسال يه قوري چايي درست كردم براي مدير فروش كه از تهران اومده بوده همه خوردن به جز اون ؛ بعد رئيس اداري بهم گير داد

ميگم : خب برو ؛ و كلمات در ذهنم رژه ميرن : لا اكراه في الدين ؛ دارالعباده ؛ .................................

** در همين اثني كه دارم مينويسم آبدارچي مياد تو اتاق پارچ آب ميذاره ميگه چايي هم درست كردم ؛ حاجي آقا رئيس امور اداري اومدن گفتن اشكالي نداره امروز رمضون نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! " مرجع تقليد جديد """""""""""""""""""""""

امروز كه حل شد ؛ تا فردا هم از اين ستون به اون ستون فرج

+ نوشته شده در  90/05/10ساعت 7:44  توسط ف ب  | 

خيلي قشنگه

نه از تو؛ نه از من


روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که:
ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.
«تذكره الاولياء عطار نيشابوری
+ نوشته شده در  90/05/01ساعت 8:32  توسط ف ب  |